پروژه ي ملت سازي بر پايه ي هويت مشترك از دوران رضاخان آغاز شد. اگر چه مشروطيت سرآغاز آشنايي ايرانيان با معجزات شهر فرنگ بود و منورالفكر آشناشده با بهشت غربي براي رهايي از گنداب جامعه ي وبازده ي ايران، مفاهيم جديد از غرب مي آورد و "عاميون" و "اعتداليون" مي ساخت، اما حقيقتاً رضاخان آغازكننده ي راهي شد كه صد سال پيشتر از آن اروپاييان خسته از تعصب كليسا و جنگ و فقر و فساد حاكم بر جامعه، بر پايه ي هويت مشترك چون تاريخ، نژاد، زبان يا هر چيز ديگر آغازيده بودند. قرارداد اجتماعي بسته بودند و با آن قرارداد مشترك ملت ساخته بودند. و چنين شد كه ملت فرانسه از ملت اسپانيا و ايتاليا و... همه از هم جدا گشتند. و بعد، همين ملت بخشي از حقوق خويش را به دولت واگذار نمود و دولت شد نماينده ي ملت و عوامانه بگوييم نوكر ملت.
اما ايران چه بود؟ كشوري سرخورده از روس و انگليس و از همه مهمتر تحقيرشده از عهدنامه تركمانچاي و گلستان. مردمي فقير با مذهبي عوامانه. علم پزشكي، خوردن آب جوشيده ي مدفوع الاغ بود براي رفع دل درد! مذهب، دست به دامان شيخ و روحاني شدن بود براي دعاي رفع چشم زخم. و فقهي فرسوده از احكام نجاسات و طرز ورود به توالت براي رفع حاجت. نظام قضاوت قضات شرعي را مي پروراند كه مردم از شدت ظلمش ترجيح به سكوت مي دادند تا اقامه ي دعوا و اداي حق. در كشوري با اكثريت روستايي و بيسواد. ذهني بسته و بريده از آنچه فرسنگها دورتر در اروپا طوفاني به پا كرده بود و كن فيكوني كه قرباني مي گرفت. و حكامي از ايل قاجار كه كودن بودنشان در پس آن طوفان بيشتر به چشم مي آمد و عجيب در ذوق مي زد!
گر چه مشروطيت عقيم ماند و اگر هم زاييد كور و كچل از آب در آمد، اما منورالفكران (همان روشنفكران بعدي) كه آن موهبات غرب را بسيار دور مي ديدند و پارلمان آزاد را براي مشتي بي سواد در جامعه اي بيمار و پادشاهاني بي اراده كه از پادشاهي تنها زن بارگي و حرمسرا سازي را خوب ياد گرفته بودند بدون نفع، دست به دامان قلدري شدند با قدي برافراشته و البته بي سواد. اما هر چه بود بي اراده نبود و كوچك مغزي احمدشاه را كه مي رفت باعث تجزيه ي ايران شود جبران مي كرد. پس راه در اين ديدند و اطراف او را گرفتند.
اگر چه امروز در پس خس و خاشاك تبليغات وحشتناك براي عدم آزادانديشي، دوربيني و تيزبيني سخت است و جانفرسا، اما با كمي وجدان پاك بايد پرسيد در زمانه اي كه كشور در آماج حملات متعدد بود و روسيه ي تزاري به لطايف الحيلي به تهران مي آمد براي اشغال، و بوي تجزيه و برافراشتن علم استقلال طلبي از هر تكه اي به مشام مي رسيد، در زمانه اي كه اكثريت روستانشين حتي در نوشتن نام كانديداي خويش براي انداختن در صندوق رأي (گيرم كه انتخابات سالم و عاري از هر گونه تقلب برگزار مي شد) عاجز بودند، سخن از پيشرفت و آزادي و دموكراسي معنايي داشت؟ آن هم در سيستم ملوك الطوايفي آن دوران كه هر چه از تهران دور مي گشتي حاكم شهر و خان روستا قدرت بيشتري داشت و دايره ي اختياراتش گسترده تر.
پس چون شمع به دور پروانه گشتند و رضاخان شد نماد ايران تا آنكه يكپارچگي و استقلال ايران حفظ شود. اما براي "ملت سازي"، ملت ايراني نياز بود (و نه قوم و قبيله كه تنها تعصبات قومي پديد مي آورد و بس) و به همين روي روشنفكران جمع گشتند براي يافتن نقطه ي مشترك ايراني. اين كه ايران چه بوده و همه ي ما از چه هستيم. ابوالحسن فروغي در نطق خويش در مراسم تاجگذاري رضاخان، او را "پادشاهي نژاده و ايران نژاد" و "وارث تاج و تخت كيان" و ناجي ايران و احياگر شاهنشاهي باستان و غيره و غيره خواند. مرحوم پيرنيا (مشيرالدوله) سه جلد تاريخ ايران باستان نوشت و بنياد فرهنگ ايران شروع به هويت سازي كرد. براي نمادها و دانشمندان تاريخي ايراني جشنها برپا كردند و در كتابهاي درسي از قهرمانان ايراني سخن گفتند. مرحوم فروغي و غني و ديگران تصحيح بر حافظ و خيام نوشتند و خلاصه آنكه احياي هويت با سختكوشي آغاز شد. و همه ي اينها براي چه بود؟ يافتن هويت مشترك جمعي براي رسيدن به آنچه غرب بدان رسيده بود: دولت-ملت. و سرانجام كه چه؟ ايجاد روحيه ي خودباوري براي رفتن به سوي تجدد و به قول داريوش آشوري: مدرنيت.
مظاهر غربي شروع به ساختن شد و شهرها تميز و زيبا شدند و خيابانها سنگفرش. سينما به عنوان نمادي براي جلوه گري تمدن مدرن گسترش يافت و راه آهن سراسري، شمال را به جنوب ايران متصل نمود (به ياد دارم در دوران كودكي و مدرسه، معلم به ما يادآوري مي كرد كه راه آهن فقط و فقط به توصيه ي انگليسيان و كوچ سربازان و چشم آبيان براي ياري قواي روس ايجاد گشت. به راستي كه انصاف هم خوب چيزيست!!)
از همه مهمتر دانشگاه در ايران ساخته شد و عده اي نيز مستشار و استاد براي تدريس علوم جديده به ايران آمدند تا بگويند از وقايعي كه سالها بود غرب بدان رسيده بود و ايراني در خواب هم نمي ديد. عده اي ديگر نيز براي تحصيل به فرنگ رفتند تا علم و صنعت بياموزند و به عنوان تحفه به ايران بياورند. نظام نوين نظامي و ارتش يكپارچه به عنوان يكي از اساسي ترين اصلهاي ايجاد دولت-ملت قدرتمند ايجاد شد و خلاصه آنكه تمام آنچه كه براي ساخت دولت-ملت مدرن نياز بود بايد كه ساخته مي شد.
..............................................................................
تاريخ تأكيد مي كند كه بسباري از دانشمندان و متفكران و روشنفكراني كه دل در قدرت و قلدري و تحكم رضاشاه داده بودند از دم تيغ همو گذشتند. مرحوم علي اكبرخان داور، از وزراي رضاخان، كه بحق پدر دادگستري نوين ايران است و بسياري از مظاهر دادگستري نوين چون دادسرا و ديوان عالي كشور و... به مدد تلاشهاي او به انجام رسيد، از ترس رضاخان، مجبور به خودكشي شد. هزاران آزاد انديش و روزنامه نگار به زندان و شكنجه گرفتار آمدند و رجال سياسي آزاد انديشي چون مصدق ها و مدرس ها به چه فشارها كه نيفتادند.
اما انديشمند منصف مي پرسد: اجراي مظاهر دموكراسي در جامعه ي صفر و زير صفر دوره ي قاجاريه چه چيز جز فرو رفتن در گندابي بيشتر به ارمغان مي آورد؟ آن هم اجراي مظاهر جامعه اي كه از صد هم گذشته بود!
روشنفكران دوره ي رضاخان براي جلوگيري از تجزيه ي ايران و آغاز به ساختن ابتدايي ترين اصول كشور مدرن كه همانا "ملت" بود دست به دامان قزاق ميرپنج شدند. و اگر چه برخي قرباني او نيز گشتند، اما حق آن است كه بگوييم قرباني ترقي ايران (عليرغم اشتباهات فاحششان ) گشتند. آنان تنها راه ترقي ايران را همين ساختن ابتدايي ترين اصول تمدن مدرن مي دانستند كه در ايران نبود. اگر چه اشتباهاتي بزرگ داشتند كه در اين مقال قصد بر بيان آن نيست، اما به راستي آنان اصول اوليه ي ترقي و رشد را دقيق شناختند: دولت-ملت. وقتي كشور در آستانه ي فروپاشي و تجزيه است آيا نشستن و نگريستن آنچه كه به نابودي مي رود حماقت نيست؟ وقتي مردمي، تنها با علقه هاي قومي و قبيله اي، بي هيچ احساس مسؤوليت ملي، زندگي كنند آيا آزادي و دموكراسي معنايي دارد؟ وقتي شناختي از علوم جديده نيست و انسان متمدن و تحصيلكرده نباشد، جامعه ي آزاد كه خصلت چنين مردمانيست، لطيفه اي خنده دار نيست؟
پروژه ي "ديكتاتور صالح" با جنگ جهاني دوم و تبعيد رضاخان عقيم ماند. بیگمان با نگاه امروزين اين پروژه، پروژه اي محكوم است. نه ايران امروز آن ملوك الطوايف است و نه مردم آن انسانهاي بيسواد و كوته فكر. قشر تحصيلكرده فراوانند و نيازهاي آزادي خواهانه براي انسانهاي آشنا با حداقلهاي دموكراسي واجبتر از نان شب. حقوق بشر داريم و شعبه هاي گوناگون دانشگاه. اما با نگاه آن روزي، حق اين است كه محترمانه به آن روشنفكران استبدادطلب بنگريم و واقع بينانه در مورد تاريخ و آنچه كه بوديم قضاوت كنيم.
بي ترديد آنچه اتفاق افتاد و حمايت بخش زيادي از روشنفكران و دانشمندان زمان از رضاخان و انسانها كه او وقيحانه كشت و شكنجه ها كه داد و مجلس شوراي ملي كه بدلي بدتركيب از اصلش در غرب بود و روزنامه نگاران و آزاد انديشاني كه به حبس و تبعيد فرستاد با نگاه حقوق بشر امروزينمان محكوم است. اما كمي انصاف به خرج دهيم: آيا به جنين مي توان علم فيزيك آموخت؟!

|
+| نوشته شده توسط
شهاب عسگری در سه شنبه 11 دی1386
|