.آسمان را بگو از الماس ستارگانش خنجری به من دهد...
 سپندارمزد، روز عشق ایرانی

                                                                                                                        از ويژگيهاي ملل متمدن، به خصوص در زمان گذشته، شاد بودن است. ايرانيان يكي از اين ملل بودند. نوشته هاي تواريخ و به يادگار ماندگان از آن دوران، نشان دهنده ي آن است كه ايرانيان از ملل متمدن و با فرهنگ غني بودند. (اگر بگذريم از آنچه امروز هستيم!)

نگاهي جزئي به تاريخ گذشته و نيز آئين زرتشت، نشان مي دهد كه زندگي ايرانيان، هر ماهه، با جشن و شادي پيوند داشته و در اين ماه، ماه بهمن، جشن اسفندگان يا سپندارمزدگان، يكي از آن جشنهاست.

سپندارآرميتي، در لغت، به معناي باروري، مهر و محبت، فروتني و نيز در آيين زرتشت به معناي نگاهبان زمين است. زمين چون مادري مهربان و بي چشمداشتي، آغوش خويش باز كرده و زمينيان در اين هديه ي خداوند، به كار و كوشش و سعي و تلاش از براي آينده ي بهتر مشغولند. زن، چون زمين، نگاهبان كودكان خويش است تا بارور شوند. و از اين روست كه كه در جشن اسفندگان (سپندارمزدگان)، مقام زن را بزرگ مي داشتند. در تواريخ آمده كه در اين روز، زنان و دختران لباس نو مي پوشيدند و مردان به دختران و نيز همسرانشان تحفه اي از سر قدرشناسي و حرمت گذاري مي دادند. در اين روز، مردان به كار در خانه مشغول مي گشتند و زنان به تلافي، هديه اي به مردان خود مي بخشيدند.

بر ماست كه هر آنچه بوي عشق و دوستي مي دهد، در اين زمانه ي جنگ و خونريزي و بنيادگرايي و تعصب و خشونت و وحشت و فرياد، برپا داريم و بزرگ انگاريم. و چه بهتر اين سنت يادگار پاك ايرانيان را. پس 29 بهمن، روز سپندارمزد، روز گرامي داشت زنان، نه فقط بر زنان ايران كه بر مردان و زنان ايراني و نه تنها زنان و مردان ايراني كه تمام جهانيان شادباش. به اميد آنكه حرمت انساني خويش بشناسيم و از تعصبات كور رهايي يابيم... به اميد آنروز.

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در یکشنبه 28 بهمن1386  |
 پان ایرانیستها، شباهتها و چند نکته

چند روز اخير فرصتي دست داد تا وبلاگ و تارنگار چند پان ايرانيست و سلطنت طلب را مطالعه كنم. برايم جالب بود بدانم كه آن انقلاب را چگونه تحليل مي كنند و چرايي آن را چه مي دانند. و جالب آنكه هر چه گشتم شباهتها بين تفكرات و فلسفه ي سياسي آنان با حكومتگران و طرفداران ولايت فقيه امروزين يافتم!

طبيعي ست كه انقلابيون را، همة با هر طيف و گروهي كه بودند و بي هيچ تحليل منطقي و واقع بينانه از ساختاري كه محمدرضا پهلوي ساخت و منجر به آن دگرگوني شد، خائن مي دانند و وطن فروش. انقلابيون از غرب و آمريكا پول گرفتند و آمدند و بردند و كشتند و سوختند و رفتند! حكومت شاهنشاه آريامهر (لفظي كه به كار مي برند) ايران را به سربلندي رسانده بود و سران كشورهاي صنعتي جهان در گوادلوپ پي به اين نكته بردند كه شاه بايد رخت بربندد و نتيجه شد انقلابي كه ديديم. اما مسئله اينجاست:

1- جز حكومتيان امروز كسي با شاه سابق پدركشتگي ندارد. شاه، خود، مؤثرترين فرد در ايجاد انقلاب بود. او با دست بردن در قانون اساسي، خود تيشه به ريشه ي خويش زده، سلطنت را به كناري نهاده، قباي حكومت پوشيد. قباي حكومت بر تن كردن شاه ايران با مصونيت از انتقاد نسبتي غريب دارد با مقام شبه خدايي ولي فقيه بي هيچ حق انتقادي از سوي شهروندان و روشنفكران. اگر جز اين بود مدركي در صحت گفتارتان بياوريد تا همگان روشن شوند. بايد به اين برادران رمانتيك گفت: اگر آن زمان كه مصلحاني چون مرحوم مصدق و ديگر ياران او در جبهه ي ملي با حفظ سلطنت و با تكيه و پشتيباني از قانون اساسي مشروطه، معتقد بودند كه شاه بايد سلطنت كند و نه حكومت و اصلاحات اساسي را با تكيه بر قانون و حفظ حقوق اوليه ي انسان، چون آزادي، به سرانجام مي رساندند، هرگز كار به براندازي نمي كشيد و نتيجه ي كار به بنيادگرايان اسلامي نمي رسيد.

شاه ايران مغرور از پول نفت و مجيزگويي و دست بوسي، مقامي شبه خدايي يافته بود و "تويي سايه ي خدا تويي" شعار زمانه. چون حكومت امروزين براي غربيان قصه مي بافيد و هرگونه شكنجه در زندانها را، نه تنها منكر مي شد كه حتي حضور زنداني سياسي در زندانها را. همان احزاب از بالا درست شده را منحل نمود و به مانند كشورهاي توتاليتر كمونيستي (رژيمهاي توتاليتر چه شباهت غريبي با يكديگر دارند!) حزب سراسري رستاخيز تشكيل نمود كه همگان بايد يا در حزب عضويت يابند و يا پاسپورت به دست كشور را ترك نمايند. اين واقعيات و صدها واقعيت ديگر را مي توان انكار كرد؟

2- براندازي از طريق كنفرانس گوادلوپ؟ كسي منكر آن كنفرانس معروف نيست. اما به راستي با علم آموزي و دوري از احساس و رفتارهاي هيجاني مي توان به پاسخهايي در خور رسيد!

انقلاب را كسي به وجود نمي آورد. انقلاب شدني ست. انقلاب نتيجه ي سلسله فعل و انفعالات و كشمكشهاي دروني يك جامعه است كه ناگهان به منقلب نمودن كل اساس يك حكومت منجر مي گردد. انقلاب نتيجه ي نيازهاي دروني يك جامعه است كه پاسخي نيافته و جامعه در حركتي خودجوش، قفس مي شكند كه رهايي يابد. نيازهايي چون تضاد طبقاتي، آزادي، عدالت، نيازهاي معنوي و... انقلاب نتيجه ي حركت عموم يك جامعه است و نه عده اي كوچك و مزدور.

انقلاب نتيجه ي فعاليت هيچ كشور خارجي نيست. البته و صد البته كشورهاي خارجي در تسريع پيروزي انقلاب بي تأثير نبودند. مانند آنكه در خياباني به سوي مقصدي مي روي. مقصد مشخص است. اما با توجه به حركت اتومبيلهاي ديگر و اطراف، سرعت اتومبيلت تند و كند مي شود. و ممكن است كه ديرتر يا زودتر به مقصد برسي. اما آيا اتومبيلهاي ديگر از آغاز تو را به حركت در راه مقصدي وامي دارند؟ كنفرانس گوادلوپ در دي ماه 57 پس از اوج گيري تظاهرات و اعتصابات و فلج شدن جامعه، براي خاموش ساختن آن انقلاب بود و بس. (در مقالي ديگر به طور مفصل علل و جريان آن را شرح مي دهم). اگر شاه ايران به قدر كافي احساس استقلال مي نمود، مي توانست نرود و البته اين كار براي او عواقب سهمگيني داشت.

امروزه نيز حكومت اسلامي دست غربي را در هر واقعه اي بر عليه اش آشكار مي بيند. از 18 تير تا روزنامه هاي موسوم به زنجيره اي و تا هر آنچه كيان حكومت را به لرزه افكند. بي هيچ تفكري به نيازهاي حياتي جامعه... و اين است آثار توهم توطئه در (خود ايراني) و دوري از خردورزي.

3- جمهوري اسلامي در هر آنچه موفقيت كسب نمايد، آب از آب تكان نمي خورد. به جز عده اي، اكثريت را خوشحال نمي كند. دوره ي پهلوي نيز همين بود. عليرغم آنچه امروز در صدا و سيماي حكومتي ايران و به مدد تبليغات وسيع و سانسور به خورد مردم مي دهند و همه چيز را در دوره ي پهلوي سياه مي نمايانند، حكومت پهلوي منشأ اجراي پروژه هاي بزرگي شد كه نام بردن از آنها مثنوي هفتاد من است. اما به دليل آنكه مردم و تحصيلكردگان مستقل از حكومت، برخي مفاسد ديگر چون خفقان و رياكاري كه اساس هر حكومت توتاليتر و استبدادي ست را با گوشت و پوست و خون خويش لمس مي نمودند، هرگز آنان را به عدم انقلاب ترغيب نكرد و نتيجه را خود مي دانيد. كافيست به روزنامه ها و رسانه هاي صوتي تصويري آن روزگار بنگريد تا رياي حاكم بر جامعه و نيز سانسور را ببينيد.

انرژي هسته اي ايران، حتي اگر موفقيتي بزرگ محسوب گردد، از لطيفه هاي زيباي اس ام اس هاي تلفن هاي همراه شده است! اين به دليل همان نكته ي بالاست كه عنوان كردم. درخشنده ترين موفقيتها در حكومت هاي استبدادي هيچ انگاشته مي شود.

4- انقلاب ايران، هر چه بود، همان گونه كه گفتم، علت و معلولي داشت. آنچه بعد از 30 سال ما را به امروز كشاند، ايدئولوژيهاي زيبا و سطحي بود كه مردم بيچاره براي رهايي از آن حكومت، به دامش افتادند و جان دادند و شكنجه شدند. اما پس از انقلاب، با رفتن دشمن مشترك و سقوط نظام شاهنشاهي، آن علف هرز فرهنگ ايراني (قصد بر توهين به فرهنگ و تاريخ پربار ايراني نيست) عود نمود. همه به جان هم افتادند و در موقع سهم خواهي، خوي استبدادي هزاران ساله همه را به جان هم افكند و البته روحانيت به دلايل مختلف كه از اين مقال بيرون است قافيه را برد. حال چه شده است كه به جاي يافتن راهي به سوي حاكميت واقعي ملت كه همانا دموكراسي است و آزادي، سيكل چرخان تاريخ تكرار مي كنيم و شاه پرست مي شويم؟ شبه خداي ديگر، اما از نوع كراواتي؟!

5- دقيق كه بنگريم، به قول مسعود بهنود، روشنفكران همواره مظلومان هر دو دوره ي پيش و پس از انقلابند و سر به زير تيغ دارند. و اين است طنز تلخ تاريخ معاصر ما!

 

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در سه شنبه 23 بهمن1386  |
 برای انقلاب ایران...

گفتي كه:

«آفتاب طلوعي دوباره خواهد كرد.»

اينك اميد من،تو بگو آفتاب كو؟

در خلوت اين شهر مرده وار

هشدار،گام به آهستگي گذار

اينجا طنين گام تو آغاز دشمني ست...

                            (حمید مصدق)

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در جمعه 12 بهمن1386  |
 بازرگان می ماند

"در جامعه ي استبدادي خدا پرستيده نمي شود."

اين سخن مردي است كه خود،جسورانه براي هر دو،رهايي از استبداد و نيز پرستش خدا عمر به آخر رساند.كسي نيست كه بازرگان را نشناسد.هم آنان كه دشمن خوني او بودند و هستند وتا آنان كه در سالهاي سياه 60 ،در زمانه اي كه رهبريت كاريزماتيك چشمشان را كور كرده بود و با مجيزگويي ها مقامي شبه خدايي براي رهبري قائل بودند و نيز انقلابي گري تنها راه ابراز وجود در عرصه ي سياسي،حال،پس از دو دهه به آنچه بازرگان بر عليه تندرويها و اسارتها و كشتارها ضجه مي زد و طلب مي كرد، رسيدند. و چه دير!

نام بازرگان را اول بار،در دوران مدرسه و ابتدايي شنيدم.در مدرسه اي مذهبي و به شدت ايدئولوژيك(مدرسه ي شاهد) درس مي خواندم و مدير مدرسه كه خود جانباز بود و چند سال پيش،به دليل همان آثار ساليان جنگ فوت نمود،در مراسمي كه به مناسبت دهه فجر برگزار شده بود،شروع به سخن از آغازين سالهاي انقلاب و دولت موقت نمودو با تلخكامي دهان به ناسزا نثار"بازرگان و دار و دسته اش" گشود.از آن روزگار اين نام در ذهنم ملكه شد در پي يافتن علت "بي ديني" اين پيرمرد خرفت كه پشت به آرمانهاي انقلاب و امام امت كرده بود و حتي براي رسيدن به اهدافش كه همان انداختن ايران در آغوش امريكاي جنايتكار و صهيونيسم جهاني بود،وقيحانه جاسوسي مي كرد!!گذشت و باز اين نام را در هفته نامه ي شلمچه در سالهاي آغازين دهه ي هفتاد،كه مصادف بود با آغازين سالهاي نوجواني من،اوايل تشكيل انصار حزب اله و سلسله جنباني حسين اله كرم و مسعود ده نمكي و ديگر چماق به دستان حكومت می شنيدم كه حتي تندتر از مدير مدرسه ي آن چند سال پيش ،هر هفته از او و همفكرانش سخن مي راند كه چنين كردند و چنان و من در در اين فكر كه اين بازرگان و گروهك غيرقانوني اش عجب رويي دارند!!از آن روي بود كه ذهن پرسشگر و كنجكاو رهايم نكرد و رفتم و رفتم براي جستجو و فهم آنچه از او بايد بدانم.و آن هم در پس خس و خاشاك استبداد كه مدام در چشمت مي رود تا مبادا حقيقت را ببيني...

بازرگان از نسل زمانه اي بود كه چپ گرايي و كمونيست بازي مد روز بود و تنها راه براي اجراي شوي روشنفكرانه.اما او چپ نبود و نشدو نه تنها نشد كه تا آخر عمر كين چپ كمونيست را به مدد الطاف سرشارش!به حكومت ملي مرحوم مصدق وحتي پيش از آن تظاهرات وقيحانه براي دادن امتياز نفت شمال به روسها و تلاش براي جداسازي آذربايجان از ايران به رهبري پيشه وري را به دل داشت.چپ نشد و به جاي آن در دانشگاه و بيرون دانشگاه ، انجمن اسلامي تأسيس نمود.و تلاش براي دور ساختن از شعارهاي دروغيني كه قرار بود بهشت زميني بسازد!

اما مذهبي بودن او،هرگز عقل او را به يغما نبرد و" جهان اسلام وطني" نمي انديشيد.ملي نيز بود و در دهه ي 40 با منشور "ايراني هستيم،مسلمان هستيم،مصدقي هستيم"،به همراه اشخاصي چون مرحوم طالقاني،دكتر سحابي و مرحوم رادنيا،نهضت آزادي را تأسيس نمود و با همين گروه در نهضت مقاومت ملي به همراه وطن پرستاني چون داريوش فروهر،دكتر قريب ،مرحوم طالقاني، دكتر سنجابي و آيت اله زنجاني و ديگران سنگر مقاومت را ترك نكرد.تاريخ تأكيد مي نمايد كه همين تكيه بر اصول و آرمان هميشگي اش كه همان آزادي و حاكميت مردم واحترام به حقوق بشر بود او را به اخراج از دانشگاه و زندان وتبعيد كشيد...

انقلاب شد.مردم مدام به دنبال بهشتي بودند كه از برايش قيام كرده بودند.زمانه،زمانه ي منطق نبود.قرار بود حكومت عدل اسلامي تشكيل شود و چه وچه وچه.اما اين حكومت عدل چه بود و مصاديقش كدام،جز كلي گوييهاي قند در دل آب كن!بقيه را خداوند مي دانست! "همه با هم" شعار آن ساليان بود و البته تنها شعار ماند!(و ديديم كه معناي آن همه با من است).مردم گيج و منگ از اينكه پس از اين انقلاب كه كردند و پيروزي در آن چه بايد بكنند و در سويي ديگر روحانيت بود كه نه تجربه ي حكومت داري داشت و نه قرار بود حكومت كند.خميني،خود گفته بود كه مي نشينيم و نظارت مي كنيم.اما مگر مي نشستند؟بازرگان رئيس دولت موقت شد.اما در شهري كه همه به بيماري خارشك مبتلايند و مدام خود را مي خارانند،سالم بودن و بيماري نداشتن مايه ي طعن و نفرين بيماران نيست؟! و آيا بيماران به جاي درك بيماري خود و راه براي علاج آن،به بايكوت و بيمار دانستن فرد سالم دست نمي زنند؟كه زدند.و چه زدني! شيخ صادق خلخالي كه حمايت محكم رهبر انقلاب را حس مي كرد،صبح تا شام مي كشت.هر جا كه بود مهم نبود.از پشت بام مدرسه ي رفاه تا كنار هليكوپتر جابجاكننده اش به اين طرف و آن طرف.مردم نيز البته حمايت مي كردند و چه باك؟!هر چه شعارها تندتر،وصف انقلابي بودن،برازنده تر.مجاهدين و فدائيان خلق و حزب جاما(دكتر پيمان) و مجاهدين انقلاب و توده اي ها و...كه را بگويم؟همه و همه بانگ برمي آوردند كه بكش،انقلاب كن،انقلاب صادر كن،و با غرب بجنگ.سرگيجه اي غريب بود.و طنز خنده دار تر آنكه قرار بود از دل آن همه خون و عصبيت و درشت گويي و انتقام جويي،آزادي و دموكراسي و تسامح و تساهل و حكومت عدل اسلامي و خلاصه هر چه كلمات زيباست برويد!

اعضاي هيئت دولت موقت

اما بازرگان از اين جنس نبود.به قول ظريفي"عاقلترين و منطقي ترين انسان انقلاب ايران بود." بازرگان مي گفت"اول محاكمه و حق داشتن وكيل و دادگاه قانوني،و بعد مجازات منصفانه" و خلخالي در جواب مي گفت:"من نمي دانم آخه كجاي اسلام و فقه آمده آدم زنده وكيل و وصي مي خواد؟"!حتي به دعوا و جرو بحث در پيش چشمان آيت اله خميني نيز كشيد...والبته نتيجه را خود مي دانيد.

نوبت به خود چريكها و گروههاي سياسي كشيد كه ايدئولوژي زدگي،ماليخوليشان كرده بود و فرياد بزن و بكش را همراه با روحانيت تا آن سوي مرزها هم برده بودند.نوبت آنان بود تا از دم تيغ قدرت طلبان روحاني و غير روحاني بگذرند.گر چه همينان از مخالفان بازرگان در حركت گام به گام او بودند،اما او از حقوق آنان نيز دفاع كرد و از شكنجه ها در زندانها گفت و گفت.ولي كو گوش شنوا!

آنقدر شجاعت داشت كه در زمانه ي شعار"جنگ،جنگ تا پيروزي" و "جنگ،جنگ تا فتح كربلا"و دهها شعار ديگر جنگ طلبانه،پس از بازستاني خرمشهر از چنگال عراق كه شرايط بين المللي براي آتش بس و صلح و جلوگيري از خونريزي بيشتر مهيا بود،سخن از پايان جنگ گويد و از هاشمي و خامنه اي و فرماندهان سپاه و ديگر همراهان آيت اله خميني دليل اين همه لجبازي را بپرسد.و حتي "هشدار" بنويسد و با لحني تند(آن هم در آن زمان كه خميني مقامي شبه خدايي داشت!بايد به آن جو سنگين برگشت و به قضاوت نشست)آيت اله خميني را مورد خطاب قرار دهد و اتمام حجتي كند و آثار اين جنگ فرسايشي را كه جز كشته شدن جوانان و به يغما رفتن درآمد ارزي ايران و ظهور رانت خواران و بهانه براي بسته شدن بيشتر فضاي سياسي و شيوع فزاينده ي خشم و خشونت در جامعه ي فقير ايران هيچ نداشته به او گوشزد نمايد.نامه اي كه چون هميشه منجر به كتك خوردن و زنداني شدن عده اي از ياران او و بارها مورد تهاجم قرارگرفتن حزب متبوعش توسط نيروهاي پاسدار شد.

اگر امروز احمدي نژاد،در نيمه ي دهه ي 80،براي غربيان قصه مي بافد و ايران را يكي از آزادترين ممالك گيتي مي نامد، تعجب نكنيد.در دهه ي شصت، در آن فضاي وحشتناك نيز بودند كساني چون آيت اله خامنه اي(كه در آن زمان رئيس جمهور بود)كه در خطبه هاي نمازجمعه،ايران را يكي از آزادترينها مي ناميد!! و بازرگان فرياد مي زد:كدام آزادي؟هفته ي پيش پاسدارهاي شما ريختند و شيشه ها را شكستند و كتك زدند و با چشم بند بردند..."همان نماز جمعه كه در آن بارها و بارها تهمت و دروغ به بازرگان زده بودند و او بارها و بارها جوابيه ها نوشته بود و اما كدام روزنامه قرار بود در اين آزادترين كشور دنيا سخن بازرگان را به زير چاپ ببرد؟و او فرياد ميزد:اين كدام ديني است كه دهان را مي بندد و تهمت مي زند و دروغ مي بافد؟!آن هم از سوي كساني كه ادعاي دين دارند..." از اعدامهاي سال 67 كه بسياري از جوانان وطن به جرم ديگرگونه انديشيدن ،بر فراز دارهاي اعدام،"رقصي چنين ميانه ي ميدان "آغازيدند و در تاريخ به ثبت رساندند،مي ناليد و و ضجه مي زد:"از دست بي قانونيها،بي عدالتيهاوبي رحميها،خدايا به تو پناه مي بريم." و چه باك اگر جوانك هاي بسيجي، كراوات از گردنش باز مي كردند و با اخم و تشر و فحش و ناسزا بدرقه اش مي كردند كه بزرگترهايشان در مجلس شورا و نيز بيرون آن همين رفتاربا بازرگان و ديگر دگرانديشان را به اين نوكيسه ها آموخته بودند!

بي شك بازرگان اسطوره نبود.چه،آنكه او ،خود، در راه مبارزه با همين اسطوره و بت سازي از انسانها و نيز مريدپروري از نوع ولايت فقيه كه به عقيده ي او "عين شرك" است عمر به آخر رساند و ديديم در اين راه چه تلاطماتي رااز سر گذراند.مي توان از او انتقادها داشت كه داريم.(و البته بگذريم از دروغ بافي هاي دكتر آيت و شيخ صادق خلخالي و ديگران چون فراري دادن هويدا و مرحوم بختيار و ارتباط با امريكا!اتهامات بي اساسي كه هرگز اثبات نشد و حتي خلخالي پس از آنكه عاقلانه كذب بودن آن را فهميد،گناه اين دهان به گزافه باز كردن ها را به گردن دكتر آيت انداخت!).اما از حق غافل نشويم كه او از صادقترين و اخلاق گرا ترين سياستمداران معاصر ايران است.هرگز دروغ نگفت و هرگز دين فداي سياست نكرد.مرد انديشه و تأمل بود و بسياري از آنچه او گفت و ترس از آنچه او داشت به حقيقت پيوست.و اينهاست سر ماندگاري بازرگان.و همين است كه در تشييع جنازه اش،عليرغم آن فضاي مرده ي اوايل دهه ي هفتاد و عليرغم آن همه سمپاشيها عليه او و نيز سانسور خبري شديد،صدها هزار نفر از زن و مرد،پير و جوان،كارگر و كارمند و مهندس و پزشك و وكيل آمدند و با مردي كه همواره با آنان صادق بود و خيرخواه وطن و دينشان وداع كردند.خدايش بيامرزد.

...باز سخن بازرگان در ذهنم جولان مي دهد:"در جامعه ي استبدادي،خدا پرستيده نمي شود"....و مي بينيم كه پرستيده نمي شود.

تشييع جنازه بازرگان با حضور پرشور مردم

|+| نوشته شده توسط شهاب عسگری در دوشنبه 1 بهمن1386  |
 
 
بالا